امروز صادق رفت سربازی ساعت ۶:۳۰ اونجا یعنی ساعت۵اینجا.من خواب بودم..گریه دیشب داشتیم پ.م میدادیم دیدم ۳ساعت بیشتر نمیمونه میره خیلی گریه میکردم نمیخواستم صادق بفهمه مثل من غصه بخوره میخواستم ببینه که خوشحالم ازاینکه میره نمیتونستم درست جوابشو بدم واسه همین ازش خواهش کردم بزاره بخوابم..نمیخواستم ببینم زمان داره  میگزره و از پیشم بره��افسوسناراحت کم کم با گریه خوابم برد و وقتی خواب بودم صادق  رفت..صبح شد میدونستم رفته ولی دوست نداشتم از جام بلندشم اخه میدونستم دیگه نیس...گریهالانم اشکام نمیزارن بنویسم از صبح که به زور بیدارشدم تا الان اشک میریزم بدجور بغض کردم...همیشه صبح ها که چشمامو باز میکردم اولین کاری که میکردم گوشیمو برمیداشتم به صادق پ.م میدادم اما امروز اصلا نمیخواستم چشمامو بازکنم برم سمت گوشی داشتم میمردم میدونستم رفته.. حالم خوب نیس از صبح چند کلمه بیشتر صحبت نکردم نمیتونم تا دهن باز میکنم  بغضم میترکه..

صادق زود برگرد پیشم......��گریهگریه



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن
  • فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
    فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
    فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
    فونت زيبا ساز ، نایت اسکین