امروز شنگول جون خودشو رسوند هرطور شد مرخصی یک روزه رو گرفتو اومد پیشم خیلی خوشحال شدم برگشت.چند روز پیش بود داداش سجاد گفت که مرخصی نمیدن این هفته رو پادگان نگهش میدارن.دیشب یهویی دلم‌گرفت مثل همیشه نیاز داشتم با یکی حرف بزنم تا اروم بشم..به خودمو صادق فکر میکردم به حرفایی که همیشه بهم‌میزد و به عشقمون..دیشب تقریبا خوابم نبرد اصلا همش به اهنگ گوش دادنو فکرو خیال گذشت از طرفی امروز از صبح هوا ابری بود همش بارون بارون..نمیتونستم هم برم‌بیرون بدتر دلم گرفت خودمو سرگرم چیزای دیگه کردم‌از صبح تا اینکه الان که میخواستم استراحت کنم دیدم صادقم داره زنگ‌ میزنه..از اینکه این یکی دو روز دلم گرفته بودو الان یهویی عشقم اومد بغض کردم زنگ اولو نتونستم جواب بدم..بالاخره صداشو شنیدم مثل همیشه شادو ارامش بخش..خیلی خوبه..منو عشقم همیشه باهمیم...

دوستت دارم صادق..‌.



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢۱ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()

امروز بعد ورزش تو‌ راه حالم شدید بد شد اومدم خونه نمیتونستم درست نفس بکشم ضربان قلبم شدیدا کم بود ۳۷ انگار قلبم داشت از کار میفتاد فشارم ۴.‌.مرز مردن..بابا خونه نبود مامان میخواست اورژانس زنگ بزنه بابام زودی خودشو رسوند خونه...الان خوب شدم قرص خوردم استراحتم کردم..ولی خیلی حس بدی بود اونجوریو دیگه تجربه نکرده بودم

.



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱۸ | ٤:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()

امروز صبح پسر دایی مامانgenel سر صبح ساعت تقریبا هفت اومد خونمون چون قرار بود بریم خونه دایی مامان بیرون از شهر.خلاصه با پسر دایی رفتیم خونشون جاتون خالی خیلی خوش گذشت با حیوونایی که داشتن یه عالمه بازی کردم دریاچه و برکه هم بود رفتیم کلا خیلی خوب بود خوش گذشت ولی حساااابی خسته شدم الانم داره خوابم میبره.فقط یه حموم اب داغ میخوااام داریم بر میگردیم شهر چون کم کم هوا تاریک میشه باید برسیم..من که داره خوابم میبره شب خوش بووس بووس



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٦:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()

عشقم صادق من واقعا واقعا از ته دل دوستت دارم هیچوقت فکر نکنی ازت سرد میشم یا تنهات میزارم...من پیشت میمونم میدونی که منتظر یه تعغیراتی هستم بعدش دیگه خیال هردومون راحت میشه واسه همیشه کنار هم میمونیم

میدونم الان‌یک ساعت دیگه میری٬خیلی خیلی مراقب خودت باش عشق منی...

منتظرت میمونم تا برگردی همیشه به یادتم به یادم باش ^_____^



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٧ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()

صادقم اغوش تو امن ترین جای من است٬امن ترییین جای دنیا از ان توست٬از ان تویی که جانم را در مقابلش میدهم٬از ان تویی که بهترین هارا برایت میطلبم...سخت حسرت به اغوش کشیدنت را دارم...

دوستت دارم.......ماچقلب

قلب



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٥ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()

هه خیلی خوووب بود اصلا ظهری اینجا تقریبا ساعتای ۵اینا واقعا واقعا میخواستم با صادق حرف بزنم پیشم باشه با خودم گفتم بزار یک پ.م بهش بدم بگم بیا کار واجب دارم شاید جواب داد خیال باطلباز از حرص زیاد خنده م گرفت گفتم صادق رفته اونوقت تو داری پ.م میدی که کار واجب داری جواب بده؟؟خندهخلاصه گوشیو انداختم ی طرف رفتم دنبال کارام.وای باورم نمیشد دقیقا دقیقا بعد از نیم ساعت ۵:۳۵ بود اومدم تو اتاق دیدم صفحه گوشیم روشنه گفتم باز کی پ.م داده یا زنگ زده روشن مونده صفحه.تا نگاه کردم کپ کردم ۴تا تماس از صادق ۲پ.م قلب و بووس های همیشگیمون بودبغلفرشتهوای اصلا باورم نمیشد خیلیییی ذوق کرده بودم که پ.م دادمو بعدش عشقم برگشت پیشم همینجوری خیره شده بودم نمیدونستم چیکارکنم یدفعه ای نگرون شدم گفتم نکنه خدای نکرده اتفاق بدی افتاده حالش بد شده یا هرچی که مجبور شدن برش گردوندناسترس

ولی خداروشکر چیزی نبود باهم حرف زدیم یکم میگفت مرخصی گرفتن واسش برن مشهد حرم امام رضا جونم خیلی خوشحال شدم که حالش خوب بود

از همه بیشتر واسه این ذوق کرده بودم که گفتم بیاد سر نیم ساعت واقعنی اومد عشق منه دوسش دارم خیلی زیاد

دوستت دارم صادقی جونقلبماچ



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٤ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()

امروز صادق رفت سربازی ساعت ۶:۳۰ اونجا یعنی ساعت۵اینجا.من خواب بودم..گریه دیشب داشتیم پ.م میدادیم دیدم ۳ساعت بیشتر نمیمونه میره خیلی گریه میکردم نمیخواستم صادق بفهمه مثل من غصه بخوره میخواستم ببینه که خوشحالم ازاینکه میره نمیتونستم درست جوابشو بدم واسه همین ازش خواهش کردم بزاره بخوابم..نمیخواستم ببینم زمان داره  میگزره و از پیشم بره��افسوسناراحت کم کم با گریه خوابم برد و وقتی خواب بودم صادق  رفت..صبح شد میدونستم رفته ولی دوست نداشتم از جام بلندشم اخه میدونستم دیگه نیس...گریهالانم اشکام نمیزارن بنویسم از صبح که به زور بیدارشدم تا الان اشک میریزم بدجور بغض کردم...همیشه صبح ها که چشمامو باز میکردم اولین کاری که میکردم گوشیمو برمیداشتم به صادق پ.م میدادم اما امروز اصلا نمیخواستم چشمامو بازکنم برم سمت گوشی داشتم میمردم میدونستم رفته.. حالم خوب نیس از صبح چند کلمه بیشتر صحبت نکردم نمیتونم تا دهن باز میکنم  بغضم میترکه..

صادق زود برگرد پیشم......��گریهگریه



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : sara.sadegh | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن
  • فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
    فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
    فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
    فونت زيبا ساز ، نایت اسکین